تبليغاتX
... ما از جنس روياهايمان هستيم
دل داده ام بر باد بر هرچه باداباد

   مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد

       هرقصر بی شیرین چون بیستون برباد

           هرکوه بی فرهاد کاهی بدست باد

                هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

وبلاگ باتک |

 اگر سزاوارآن است که دوست با جزر زندگی ات آشنا شود، بگذار تا با جزرمد آن نیز آشنا گردد، زیرا چه امیدی است به دوستی که می خواهی در کنارش باشی، تنها برای ساعات و یا قلمرو مشخصی؟

گربدین سان زیست باید پاک

    من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود

                                                      چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک...

وبلاگ باتک |

 

بوی باران؛ بوی سبزه؛ بوی خاک

شاخه های شسته؛ باران خورده؛ پاک

آسمان آبی و ابر سفید؛ برگهای سبز بید

عطر نرگس؛ رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

 

وبلاگ باتک |
 

بجاست دوستی بخواهی که به روزهایت تلاش و به شبهایت آرامش بخشد و خود، برای بدست

آوردنش تلاش کنی، آنقدر که او را می خواهی و بیشتر از آنچه که دیگران از او نمیدانند، چون

تو هستی که او را می خواهی.

پس تمام سعی خود را برای بدست آوردنش انجام بده...

وبلاگ باتک |
 

" آنکس که زورمند و قوی است، می تواند با مشت توانای خود دهان ضعیفی را در هم بشکند در حالیکه باید بداند که مشت درشت تری هم در آستین قویتری پنهان است".

 

" زيبايي ناپايدار و فضيلت جاودانه است" .

 

 " اگر فقط طلب عشق کنی آنوقت نابالغ باقی خواهی ماند ، بچه باقی خواهی ماند . تا موقعی که بالغ نشوی و نتوانی عشق را نثار کنی ، هنوز از بچه گی در نیامده ای.؟؟؟ "

 

" با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد ". بردون

 

 

وبلاگ باتک |

 می خوام چند تا جمله بذارم که دوست دارم کساییکه میآن این وبلاگ. خوب به این جملات فکر کنند...

" كسي كه هميشه مي خواهد اشتباه ديگران را ثابت كند , آنها را از خود دور مي كند"  . ناپلئون هيل

" خشم با ديوانگي آغاز مي شود و با پشيماني پايان مي پذيرد "  . فيثاغورث

" مراقب باشيد چيزهايي را كه دوست داريد بدست‌آوريد وگرنه ناچار خواهيد بود چيزهايي را كه بدست آورده‌ايد دوست داشته‌باشيد"  . جرج برنارد شاو

" انسان هر چه بالاتر برود احتمال ديده شدن وصله ي شلوارش بيشتر مي شود "  . اديسون

 " تو ثروتمند نيستی مگر آنکه چيزی داشته باشی که با پول نتوان خريد  "  .  کارت بروکس

" مسرات حقيقي در اثر ازدواج بدست ميآيد "  . لویی پاستور

 " قشنگترين چيزهای دنيا نه قابل ديدن و نه حتی قابل لمس کردن هستند. بلکه بايد آنها را با قلب خود حس کنيد  "  .  هلن کلر

" در این دنیا از دو راه می توان موفق شد ؛ یا از هوش خود و یا از نادانی دیگران "  .   لابرویر
 

وبلاگ باتک |

 

خدایا!

اندیشه و احساس مرا درسطحی پایین میار

که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید

<<شبه آدم های اندک>> را متوجه شوم ،

چه ، دوست تر می دارم

<<بزرگواری گول خور>> باشم

تا همچون اینان کوچکواری گول زن...

 

وبلاگ باتک |

 

در جهان تنها دو گروه از مردم هستند که هرگز تغيير نمیيابند؛ برترين خردمندان و پستترين بیخردان

 

 " مرد آزاده پيوسته مي كوشد كه در گفتار آهسته و در كردار خود تند و سريع باشد "  . كنفوسيوس

 

وبلاگ باتک |

غزل است این یا که غزال است خدا

حضرت عشق من و ربّ جمال است خدا

 

با یکی غمزه دل و دین مرا ره زد و رفت

رهزن دین و دل و روح کمال است خدا

 

چشم من تنگ بلور است و دلم شعله ور است

کاینمحل جای نه قیل است و نه قال است خدا

 

عشق او کشت مرا گو چه کنم با شررش

سینه ام مأمن صد ناله ونفرین وسوال است خدا

 

کو؟، کجا آن پسرخنده به لب ؟ گو چه شد او

از چه دیدن به لبش خنده محال است خدا

 

ساقیا،آن پسرک رفت و به دفتر بنوشت

رستن از محنت و غم، شکل خیال است خدا

 

دل ما مرد، ز بس نغمه هجران بسرود

غزلش ملتمس  روز وصال است خدا

اینرو یکی از همکلاسی های خوبم نوشته بودن و من هم با احازه ایشون که هنوز نگرفتم!! گذاشتم اینجا.

امبدوارم از دستم ناراحت نشن.

وبلاگ باتک |

 

 

گر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست وفا آن است که نامت را نهاني زير لب دارم.

 

 

وبلاگ باتک |
چه كسي خواهد ديد ؟
مردنم را بي تو
گاه مي‌انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي‌گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي
روي خندان تو را كاشكي ميديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
و تكان دادن سر ...
چه كسي باور كرد ؟
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ...!
 
وبلاگ باتک |
 

دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي دارد. کسي که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين

وبلاگ باتک |

گفت: به من بگو چقدر دوستم داری؟
گفتم:
تو را به بلندی کوه‏ها، پهنای دشت‏ها، عمق دریاها و به زیبایی گل‏ها دوست دارم.
تو را به اندازه‏ی تمام وجودت دوست دارم
زیرا هیچ‏کس را بدین‏سان دوست نداشته‏ام!
با حسرت سری جنباند و گفت:
متاسفم از اینکه نمی‏توانم حرف‏هایت را باور کنم
زیرا
قلب کوچک من تحمّل، عشق بزرگ تو را ندارد!

وبلاگ باتک |
 

نگوييد اي کاش زندگي بهتر از اين بود؛ بخواهيد که خودتان بهتر از اين باشيد

 

وبلاگ باتک |
کوتاهترين راه هميشه لزوماً راه تا حد ممکن راست نيست ، بلکه آن است که در آن شديد ترين باد ها ، بادبانهايمان را پر مي کنند ، اين را تجربه کشتي رانان به ما مي گويد . پيروي نکردن از اين تجربه خودسري است
وبلاگ باتک |

 

روزگاريست همه عرض بدن مي­خواهند          همه از دوست فقط چشم ودهن مي­خواهند

ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند                 گرگ هايي که لباس پدري مي­پوشند

آنچه ديدند به مقياس نظر مي­سنجند                 عشق ها را همه با دور کمر مي­سنجند

طبيعيست که يکروزه به پايان برسد               عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

 

وبلاگ باتک |

 

اگر دشمنت با روي خوش نزديکت شد ، دربرابرش خموش باش و تنهايش بگذار. 

وبلاگ باتک |
 

هرگز نبايد چيزي را که نمي توانيد بهتر از آن را جايگزينش سازيد از بين ببريد .

 

وبلاگ باتک |

 

شايد وقتي دستت را براي گرفتن ستاره به آسمان ببري، نتواني ستاره اي به دست آوري اما مطمئن باش با دستي پرازخاک و خاشاک نيز بر نمي گردي.

 

وبلاگ باتک |
 

ديگران را بدون قضاوت كردن درباره شان بپذيريم و بدانيم هر فرد با ديگري متفاوت است.

 

وبلاگ باتک |

آنچه من از خدا خواستم!

من نيرو خواستم و خدا مشکلاتي سر راهم قرار داد تا قوي شوم .
من دانش خواستم و خدا مسائلي براي حل کردن به من داد .
من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم .
من شهامت خواستم و خداوند موانعي بر سر راهم قرار داد تا آنها را از ميان بردارم .
من انگيزه خواستم و خداوند کساني را به من نشان داد که نيازمند کمک بودند.
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت کنم .
من به آنچه مي خواستم نرسيدم ..... اما انچه نياز داشتم به من داده شد.
نترس با مشکلات مبارزه کن و بدان که مي تواني بر آنها غلبه کني.

وبلاگ باتک |

خدایا ما را به باران سیراب کن. رحمتت را با بارانی که گیاه زیبا می رویاند، بر ما بباران . به ما منت گذار به رسیدن میوه ها. با شکوفه و گل ، شهرهایت را زنده کن و فرشتگان بزرگوارات را بگو که باریدنی سخت و تند و شتابان برای ما بنویسند، تا هر چه مرده است زنده و سبز شود، هر چه رفته بازگردد و هر چه در خاک است بروید. از تو ابری می خواهیم متراکم و در هم فرو رفته که گیاه پژمرده را سر بلند کند، درخت ها را برویاند و نهرها را پر کند و آفریدگان را به نشاط آورد.

دعای امام سجاد ( ع) در طلب باران، صحیفه 19

وبلاگ باتک |

آموخته ام که : وقتي با کسي روبه رو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما دارد. آموخته ام که: لبخند ارزانترين راهي است که مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد. آموخته ام که: باد با چراغ خاموش کاري ندارد. آموخته ام که : به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست. آموخته ام که: خوشبختي جُستن آن است نه پيدا کردن آن...

وبلاگ باتک |

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...
وبلاگ باتک |

 

زندگی یک آواز است آنرا بخوان.

زندگی یک مبارزه است با آن مبارزه کن.

زندگی یک بازی است آنرا بازی کن.

زندگی یک رویا است به آن واقعیت ببخش.

زندگی یک فداکاری است آنرا عرضه کن.

زندگی عشق است از آن لذت ببر
وبلاگ باتک |

 ناپلئون ميگه وقتي سيبي رو گاز زدي و ديدي كرم درسته اي توش بود، خوشحال باش! اما
اگه سيبي رو گاز زدي و كرم نصفه اي توش بود، اوون وقت ناراحت شو از خوردن اون كرم!!

وبلاگ باتک |

میدونم خیلی طولانی ولی ارزششو داره...

 

نشستم کنارش , روی نیمکت سفید نیگام نکرد , نیگاش کردم  یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
-
سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد
-
سلام ,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید
-
خوبی ؟
سرشو بالا و پایین کرد
-
اوهوممم
-
تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد
-
نههه ... اوناشن .. دوستام ...
با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر سوار تاب شده بودن و بازی میکردن
خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش کردم
-
پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب
بازی .
سرشو به چپ و راست تکون داد
-
نه , من ازونا بزرگترم
ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :
-
شما نمی رین بازی ؟
اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد
-
من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم
بزرگترم که ,خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد
-
نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین ,
خیلی ...
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم
-
دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد ,
-
ناراحتتون کردم ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
-
نه ... اصلا , صداشون کن
از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :
-
بچه ها .. بیان
بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و
از روی تاب پریدن پایین
-
راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :
-
من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن
آهو...
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسیدن
-
سلام .. سلام
جوابشونو دادم :
-
سلام
پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند خرمایی با چشای متعجب و آبی ,پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید :
-
این آقا دوستته آهو جون ؟
آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :
-
این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده , توی یه تصادف رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه روزه که مرده , ... ,
باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد )
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود
آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
-
باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین ...
با دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه , یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خوردحالم داشت بد می شد نمی تونستم چیزی رو درک کنم فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم :
-
و تو ..؟
آهو لبخند زد ,
-
من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,یه شب چشامو بستم و از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد .
نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن !
نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید : - بریم آهو جون ؟
-
ما باید بریم .
به خودم اومدم ,
-
کجا ؟
مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :
-
اون جا
آهو خندید و گفت :
-
ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه , تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن
-
اگه ببینیش عاشقش می شی چشام خیس بود , خیلی خیس , اونقدر که تصویر اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد
فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بپرسم :
-
خدا ..خدا چه شکلیه ؟
و باز هر سه تا خندیدند
آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصیدن همونطور که می رقصید آواز می خوندنسیم و مانی هم همراه آهو شروع به رقصیدن کردند از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو پوشونده بود رقص آروم و رویاییشونو تماشا می کردم آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به یاد خدا مینداخت خدایی که با بچه ها بازی می کنه صدای آواز مثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد
بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم
***
چشمامو که باز کردم شب شده بود
دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و اثری از بچه ها نبود نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بودو نمی تونستم چیزایی که دیده بودم باور کنم نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود , نزدیک هم , و یکیشون پر نور تر از بقیه صدای آهو توی گوشم پیچید :
-
تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی کوچولوتر

وبلاگ باتک |

خوشبختي از آن کسي است که در پي خوشبختي ديگران باشد.

 

هر چند وقت يکبار خودت را از خودت طلب کن شايد گم شده باشي...

وبلاگ باتک |

مـي بينم ، مي فهمم که چشمانم بيهوده انتظار ناجي نفسهايم را مي کشد

مي دانم نمي آيد

مي دانم رفتن تو دليل آمدن او نيست

تاوان بي گناهي چشمان تو را هم من مي پردازم

تاوان زخم خوردگي هاي دلت را هم

من حضور تو را، ماندنت را.....به غرور خود باخته ام

اين همه تنهايي از دلشکستگي هاي توست، مي دانم…

وبلاگ باتک |
امید هیچ معجزه ای ز مرده نیست زنده باش...

وبلاگ باتک |